بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
111
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
و امواج عظيم دريا ما را فراگرفت و كار را بر ما مشكل ساخت به حدى كه مجبور شديم لباسهاى خودمان را هم دور سازيم و ديگر شك نداشتيم كه تلف خواهيم شد . در كشتى ما زنى بود كه پسربچهاى همراه داشت اين زن پيش از آنكه طوفان شروع شود به كلى ساكت بود همين كه طوفان برخاست و كار اهل كشتى سخت و دشوار شد پسربچه را به رقص و خنده واداشت در آن هنگامه براى ما مجالى نبود تا علت اين رفتار را از او جويا شويم زيرا ما از زندگى خود به كلى مأيوس بوديم ولى به محض اينكه به ساحل نزديك شديم و از غرقاب امان يافتيم من به آن زن گفتم : اى زن ! تو از خدا نترسيدى ؟ تو مىديدى كه ما در چه بلائى گرفتاريم و دست از زندگى خود شستهايم با اين حال تو و پسربچه به رقص و خنده مشغول شديد ! آيا تو مانند ما از غرق شدن و هلاكت در دريا هراس نداشتى ؟ زن گفت : هرگاه شماها از سرگذشت من آگاه بوديد هر آينه تعجب مىكرديد و به صبر و بىاعتنائى من به غرق شدن و هلاك گشتن خرده نمىگرفتيد . از او خواهش كرديم سرگذشت خود را براى ما نقل كند گفت : من زنى از اهالى ابله مىباشم يكى از ملاحان كشتى كه بين عمان و بصره آمد و شد داشت با پدرم دوست بود هروقت كشتىاى كه او در آن بود از عمان وارد مىشد به خانهء ما مىآمد و چند روزى در نزد ما مىماند و هدايائى نيز براى ما مىآورد وقتى كه مىخواست برود ما هم به قدر امكان هدايائى به او مىداديم . چون مرد محجوبى بود پدرم مرا به زنى او درآورد ، پس از سه سال پدرم فوت كرد و شوهرم به من گفت بيا تا برويم به عمان من در آنجا مادر و قوم و خويش دارم . پذيرفتم و با او به عمان رفتم و مدت چهار سال در ميان اقوام او زندگى كردم و او